پرش به محتوای اصلی

تو مرا بین که منم مفتاح راه!

پیر مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی میگذراند و با سائلی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می‌کرد. از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دام...

۱۳۹۳/۰۲/۲۴ 429 بازدید
—

هنوز امتیازی ثبت نشده

به این مقاله امتیاز دهید

بدون عضویت هم می‌توانید امتیاز دهید

پیر مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی میگذراند و با سائلی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می‌کرد.
از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و در همان حالی که به خانه بر می گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش آنها فرج می طلبید و تکرار می کرد : ای گشاینده گره های ناگشوده عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای.
پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می کرد و می رفت، یکباره یک گره از گره های دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت او به شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت :
من تو را کی گفتم ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز
آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت دیگر چه بود ؟!
پیر مرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را جمع کند ولی در کمال ناباوری دید دانه های گندم روی همیانی از زر ریخته است! پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش نمود.
نتيجه گيري مولانا از بيان اين حكايت:‌
تو مبین اندر درختی یا به چاه
تو مرا بین که منم مفتاح راه

مقالات مرتبط

نظرات کاربران (4)

ا
ابوذر
۱۳۹۵/۰۲/۱۸ ۰۶:۰۳

<p>خیلی جالب و زیبا</p>

ا
امیرعلی
۱۳۹۳/۰۲/۲۶ ۱۱:۱۲

سجده کرد و گفت کای رب ودود- من چه دانستم ترا حکمت چه بود- روح حانوم پروین اعتصامی شاد بسیار زیبا و لطیف ....

مریم
مریم
۱۳۹۳/۰۲/۲۴ ۱۷:۲۱

مرسی .......جالب بود

سعید
سعید
۱۳۹۳/۰۲/۲۴ ۱۳:۴۱

عالی بود

برای ثبت نظر وارد حساب کاربری شوید.