ساعت نزدیک ۵ بود که یه پرستار دیگه اومد تو اتاق و یه سری قرص گذاشت رو میز و یه قرص دیگه رو هم با فاصله گذاشت و رو کرد به من گفت این شیاف رو هم استعمال کنن! پرستاره رفت بیرون ،من اومدم بالا سر قرصها،چشمم خورد به شیافی که جدا گذاشته بود.
وااویلااااااااااااااا! این که از همونیه که من دیشب دادم مامان خورد!یعنی من به مامان شیاف خوروندم؟!!چهار ستون بدنم از ترس داشت می لرزید!به شدت دلواپس که نکنه این گندی که من زدم برای مامان مشکل ایجاد کنه؟روم نمیشد برم به پرستار بگم من همچین اشتباهی کردم.هرچی دعا بلد بودم خوندم و هی فوت کردم.حال و روزی داشتم. ساعت ٧ صبح از شدت فشار و استرس حالم بهم خورد.پرستار اومد و منو فرستاد اورژانس و رفتم زیر سرم.کلی بهم خندیدن که این اومده مراقب بیمار باشه خودش الان زیر سرمه.
بابا و خواهرم اومدن و حال و روز منو دیدن.گفتم ببینین من دارم میمیرم از ترس! دیشب به مامان شیاف دادم خورد!اونها هم
خواهرم رفت به پرستار گفت و اونها هم هرهر که مگه شیاف تا حالا ندیده؟اگه یه دونه داده که مشکلی ایجاد نمی کنه.اما اگه بیشتر داده بگه!!
خلاصه از زیر سرم که اومدم بیرون رفتم پیش مامان و گفتم روم سیاه! یادته دیشب یه قرصی دادم بهت خمیر بود؟؟اشتباه دادم بهت! اون شیاف بود! مامان اولش هاج و واج مونده بود، البته بعدش به دلایلی!!! کلی دعای خیر برام کرد!
اما این داستان رو کل اون بیمارستان حتی دربونش هم فهمید!تا منو می دیدن می خندیدن که این همونه که شیاف به مامانش خوروند!
خوبی این قضیه هم این بود که دیگه مامان و خواهرم نذاشتن من شبها بیمارستان بمونم که دسته گل دیگه ای آب ندم!
از طرفی هم چون تو اون یه روز نه غذا خوردم نه آب، و نه دستشویی رفتم، بهم گفتن جنبه بیمارستان موندن نداری و حوصله پرستاری از تو رو هم نداریم.شبها تشریف ببر خونه!
حالا که میدونم خوردن یک عدد شیاف نه تنها مشکلی ایجاد نمی کنه بلکه باعث انبساط روح و روان بیمار میشه، اگه خدای نکرده بخوام بیمارستان پیش کسی بخوابم یکی میدم بخوره